ایـــــران : November 17, 2013 at 02:19PM

افسانة بي بي گل
______________
اين دختر 10 ساله سال هاست كمك خرج خانواده شده است

يك خانه محقر، يك خانواده 5 نفره اما بدون پدر و يك افسانه كه با وجود 01 سال سن، يك تنه به فكر تامين مخارج زندگي است. صورتي زار و نحيف اما چشماني كه شهامت و جسارت از آن ها موج مي زند نشانه هاي چهره آفتاب سوخته افسانه فرزند سوم اين خانواده است. با اين سن كم دستانش به عروسك بازي عادت ندارند و به جاي فكر كردن به خاله بازي و داشتن اسباب بازي هاي دخترانه، به فكر كار كردن است تا مادرش كمتر خسته شود. به خودش قول داده حال كه از فاطمه كوچولو بزرگتر است و مثل فرحناز و ميلاد خجالتي نيست بيشتر كار كند تا خانواده شان از هم نپاشد. قهرمان داستان اين زندگي سراسر غم كسي جز او نيست.

سال هاي دور و خاطرات نزديك
كوچه هاي خاكي و خانه هاي تخريب شده يكي از محله هاي ملك آباد را كه پشت سر بگذاري به خانه اي مي رسي كه شكل و شمايل درستي ندارد. يك در كوچك رو به رويت باز مي شود و وارد اتاقي مي شوي كه بي بي گل و فرزندانش در آن زندگي مي كنند. اينجا همه هر روز چشمشان به دستان افسانه است. او بيشتر از همه براي تامين اين زندگي ساده و بدون امكانات تلاش مي كند.
بي بي گل نشسته و دخترها او را دوره كرده اند. افسانه از همه به مادر نزديك تر نشسته است. هر بار كه رشته كلام را گم مي كند، سر رشته را به دستش مي دهد.
مي گويد: نه مادري داشته ام نه پدري، از همان كودكي هيچ كدام از آن ها را نديده ام. كنار مادربزرگ، بزرگ شده ام. آرايشگري مي كرد. كنار دستش چيزهايي را ياد گرفتم تا اين كه 31 ساله شدم و به عقد پسري همسن و سال خود درآمدم. تا آن روز شناسنامه نداشتم و ازدواجمان از طريق يك استشهادنامه محلي صورت گرفت. هر بار كه از همسرم و پدرش مي خواستم براي من شناسنامه بگيرند پدرشوهرم مخالفت مي كرد. نخستين فرزندمان را در 51 سالگي به دنيا آوردم. نام او را فرحناز گذاشتيم.بي بي گل 83 ساله است اما او را بزرگتر از اينها تصور مي كني. هرچند تا به امروز سرپا ايستاده و به سختي هاي زندگي خنديده اما خطوط چهره او تاب نياورده اند. مي گويد: بعد از فرحناز، ميلاد و بعد از او افسانه به دنيا آمد. زندگي مان خوب بود. همسرم براي گذراندن زندگي هركاري كه از دستش برمي آمد انجام مي داد براي همين روزهاي زيادي را از ما دور بود و همين دوربودن ها باعث شد كه بچه ها شناسنامه نداشته باشند.

اشك هاي پنهاني
سه ماهه باردار بود كه روي تابلوي زندگي اش تصوير ديگري نقش بست. نيمه هاي شب بود، همسرش از سركار به خانه باز مي گشت كه مورد حمله يك سگ هار قرار گرفت و بر اثر اصابت سرش به يك صخره از دنيا رفت. بي بي گل مانده بود و سه فرزند
قد ونيم قد و يك فرزند كه در راه بود. انگار قرار بود، با اين رفتن، همه او را تنها بگذارند. به پيشنهاد يك دوست به كرج آمدند به اميد يافتن كار و سر و سامان دادن به زندگي.
هرچه به اين در و آن در زدم كار مناسبي پيدا نشد كه بتوانم هزينه هاي زندگي و اجاره خانه را بپردازم. چون شناسنامه نداشتم كسي به من اعتماد نمي كرد. هر جا رفتم افسانه را با خود مي بردم مي خواستم باور كنندكه دروغ نمي گويم.بي بي گل لبخند مي زند و مي گويد: باوجود افسانه همه چيز بهتر پيش مي رود، گاهي سر چهارراه گل و فال مي فروشد. نمي توانم اين لحظه ها را ببينم و از كنارشان عبور كنم. دلم مي خواهد بچه هاي من هم مثل تمام بچه هاي اين سرزمين زندگي كنند و رنگ آرامش ببينند، به همين خاطر نيمه هاي شب كه خواب هستند اشك مي ريزم و از خدا مي خواهم كمكم كند پسرم، دخترم و خودم كاري پيدا كنيم و افسانه را از انجام كارهايي كه براي آن ها به دنيا نيامده، نجات دهم.

همتي بزرگ
افسانه سواد خواندن و نوشتن ندارد اما خوب حرف مي زند. افسانه كار مي كند، با مادر براي چيدن سبزي به زمين هاي كشاورزي اطراف مي رود و هيچ گاه او را تنها نمي گذارد. آخر شب كه مي شود دستمزدش را به مادر مي دهد و در دلش اميدوار است كه مادر عدس پلو بپزد. غذايي كه از خوردنش لذت مي برد.
نخستين آرزويم سلامتي مادرم است، او هم پدر ماست و هم مادرمان اگر نباشد معلوم نيست چه بر سر من و برادر و خواهرانم مي آيد. آرزوي ديگرم آن است كه لااقل يك اتاق داشته باشيم تا مادرم نگران پرداختن اجاره خانه و آدم هايي كه برايمان مزاحمت ايجاد مي كنند نباشد. خيلي دوست دارم باسواد باشم، آرزو داشتم در آينده دكتر شوم تا هيچ كودك بيماري درد نكشد.

رقص قاصدك ها
برق اميدي كه در چشمان اين خانواده تو را به خود مي خواند به دليل آشنايي شان با جمعيت دانشجويي امام علي(ع) است. دلشان را به مهرباني دانشجوياني بسته اند كه قرار است براي آن ها از پزشك وقت بگيرند تا معاينه شوند و به مشكلات شان رسيدگي شود.
فرحناز دختر بزرگ بي بي گل که آرزو داشت روزي بازيگر شود، فكر مي كند اگر اوضاع رو به راه شود با پسري كه بارها به خواستگاري اش آمده ازدواج مي كند و ديگر نگران خانواده نخواهد بود.
فاطمه كوچولو ديگر به دوستانش كه پدر هر روز برايشان خوراكي مي خرد غبطه نمي خورد و بي بي گل به خودش اميد مي دهد شايد کسي پيدا شود که دست هاي افسانه را به آشتي کتاب و قلم ببرد و افسانه به جاي گذراندن وقتش براي كار كردن، همه سياهي هاي زندگي را با پاک کن مهرباني ها، پاک کند و قاصدك آرزوهايش را با دستان پر از مهرش، نوازش كند.
نويسنده: سهيلانوري
روزنامه ایران
ایـــــران
یکشنبه, ۲۶ آبان, ۱۳۹۲ http://www.facebook.com/photo.php?fbid=698603803483291&set=a.256156527728023.75507.255293611147648&type=1

Categories: armando32 | Tags: , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , | Leave a comment

Post navigation

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s

Create a free website or blog at WordPress.com.

%d bloggers like this: